8

حضور( 3)

 

بعد ازحضورِ ممتدِ شب در تمام روز

همراه با غروبِ غریبانه ی طلوع

اکنون زمانِ سازِ صدایِ بدونِ سوز

اینک ظهورِ منقطعِ ختم تا شروع

امشب برای دست نیایش خدا گُم است

« اینجا  برای از تو نوشتن هوا کَم است »

چشمانِ من که متظر حرف مردم است

میداند این شروع، سرآغازِ ماتم است

چشمانِ تو تظاهرِ ملموسِ غربتند

دستانِ من تلافیِ دیرآشنا شدن

لبهای تو که تشنه ی یک لحظه فرصتند

در آرزوی آه کشیدن، رها شدن

موهای من،شبیه نگاهت ولی چه بد!

لیوان چای، رنگ صدایت، ولی چه سرد

دندان تو که در هوس گاز می تپد

من را بخیّه میزند اما بدون درد!

ها کن ، تمام یخ زده ها زجّه می زنند

بشکن در آبراه گسل های دست من

واکن، تمام پنجره ها بسته می شوند

در  قطره هایِ شبنمِ چشمانِ مستِ من

امشب برای چشم تو از خواب کمترم

امروز پیش دست تو از بوسه گرمتر

بوی تو ام،ولی چه زود از این تخت می پرم

آماده ام برای تو از شعر ، نرم تر

 

چهار بامداد

یکی از شبهای آبان هشتاد و هفت

7

دلت خوش است؟!

پائیز زرد من به چه چیزی دلت خوش است؟

شاید به ابر حادثه خیزی دلت خوش است

در انتظار من به زمین چشم بسته ای؟

با سنگفرش راه عزیزی دلت خوش است؟

بعد از نزاع بر سر یک لحظه جای خواب

با وعده های جنگ ستیزی دلت خوش است؟

در شاهراه اصلی گردابِ حادثه

در جستجوی راه گریزی؟!  …  دلت خوش است

شاید به رقصِ سمفونیِ تختِ خوابِ شب

تا اینکه اشک عشق بریزی دلت خوش است!

اینک تویی و مقدم یک آسمان ملخ 

بیهوده به شفای مریضی دلت خوش است

وقتی که رفته شوکت زیبای برگ ریز

پائیز زرد من به چه چیزی دلت خوش است؟

 

خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت

اتاق مسلک

6

می نویسم شب ، … می خوانم سرنوشت

می نویسم بغض ، … می خوانم لحظه ها

می نویسم نفس ، می خوانم حرام

می نویسم مرگ ، می خوانم زندگی

می نویسم شبن… ، … نه، نه! نمی خوانم…!

 

 

 

 

5

 

همین اکتفا به دیدنش هم درهای سر و دندان و شانه را تازه می کند

همان هایی که تا بود ،نبودند

درست در لحظه ای که غلتک های لبانش بزرگراه اتصالی سر و تنش را آسفالت می کنند

کوچه باریک من نیز به انتظار خشیدنِ ِ کشیدن جاروی رفتگر تنهای خودم تنگ می شود

راه می روم و قصه شیرین آسفالت همسایه را با بن بستی کوچه خودم گریه می کنم.

 

ناکجا آباد-ناگهان ِ مهر هشتاد و هفت

 

 

4

(با الهام از به همین سادگی اثر زنده یاد حسین منزوی)

 

دل ، دیگر در جای خود نیست

به همین سادگی

لحظه ای دیگر

ایستگاه متروک …

قطار بی صدا …

واگن بی سقف …

صندلی بی اشتها …

..

..

..

ایستگاه بعد کرج

لطفا برای … .

 

 

3

نمی دانم چرا بعد از عبور از

دقیقا سیصد و هشتاد و نه شب

کماکان لحظه ها بیدار و زنده

کماکان دستها مرداد،در تب

 

کماکان سجده ها لبریزِ نفرین

کماکان خنده ها زهر هلاهل

تمام حرف ها نقش کف دست

به روی ماسه های خیس ساحل

 

دوباره چهره ها اندوه،اندوه

دوباره بغض ها فریاد،فریاد

بلندِ آسمان کوتاهِ کوتاه

دوباره خاطرات … ای داد و بیداد

 

تمام زندگی دور تسلسل :

دوباره،بازهم،یک بار دیگر

دوباره روی گردنهای زخمی

طناب خسته ی یک دار دیگر …

 

 

 

 

 

2

این بار هم نشد که صدا را رسا  کنم

تا بغضِ گریه های شبم را صدا کنم

وقتی خدای قصه دل از من بریده است

باید همین خدای خودم را صدا کنم !

شاید همین که خاک، تنم را فرا گرفت

من هم سیاهی کفنم را خدا کنم !

آیا سزاست سیصد و هفتاد روز را

از جبر روزگار همینجا رها کنم؟

باز ابرهای سردِ گره خورده می رسند

تا مجلس عزای شبم را بنا کنم

تو رفته ای، مرا به تخیل سپرده اند

در فکر این که فعل بمان را بیا کنم !

من سعی کرده ام بشود، نه نمی شود

لبخند را به غربت تن آشنا کنم

پس می روم که با کمک عقده های تلخ

آتشفشان کینه و حسرت به پا کنم

این بار هم نشد ، یه خدای خودم قسم

از گونه های خیس لبت را جدا کنم!

 

 

1

 

وقتی که خوب بازش می کنی

از تبعید نقطه بر می داری و بر انتهای واژه خاطره می گذاری

تا لذت آن یکی علی الدوام باشد و این…!

اگر نبود این که هست

سوگند به مرگ

که اگر نبود این که هم اکنون هست،دیگری بود و این نبود

و سوگند که اگر آن دیگری نیز نبود

دیگری دیگر فنرهای صندلی من را هم بستر می کرد

باز کن

خوب بازش کن:

این چنین است که متفاوت ترین از همه تکراری تر می شود!1

حتی شاید کمی بیشتر باز شود

و آنگاه است که لب های به هم پیوسته با حلقه های انگشت های اشاره همصدا آرام بلند فریاد می زنند که

ای کاش و ای کاش صبح ها بر بالین خودمان بودیم

دیرزمانیست که می دانیم شب ها کجا به خواب می رویم

اما

صبح های غریب و نا آشنایی در پیش داریم

پانزده/یک/هشتاد و هفت

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.